دل نوشته های نیلوفری

دل گرفته ام را جز تو درمانی نیست!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

 

جز به قبله ی چشمانت

 

پهن نمی شود سجاده ام

 

اشارتی کن

 

که بشارتم دهد به عشق

 

باید

 

هزار رکعت

 

نماز غفلت بخوانم

 

که چه نزیک بودی به من و

 

چه دور بودم از تو

.

.

 

.

 

.

 

قربة الی

...

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

 

گفتی: 

من"، یعنی که جهانی با "تو"

حالا میان خیل عظیم جمعیت

 

که دور می شوند، آرام

 

بگو

 

کدام شان "توئی

"

که دور می شوی، آرام !؟

 

سر بگردان

 

که رها شوم از این سرگردانی...!

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

 

امروز

 

به پایان می رسد

 

از فردا برایم چیزی نگو

 

من نمیگویم

:

فردا روز دیگری است

 

فقط میگویم

:

تو روز دیگری هستی

...

تو فردایی

 

همان که باید به خاطرش زنده بمانم

...

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

 

فـَـصــل ِ امــتـِـحــــان است

 

و

 

مَـــن

 

جــُـز مــُـرور

...

رنگــ ِ چشــــمــ ـــانت

..

و

 

خـَـط کشـــیــدن زیــر ِ دلتنگـــــــی هــایَمـ

..

هــیــچ دَرســـی نـَـدارمـــ

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

شش دونگِ حواست جمع باید باشد 

که این روزها 

تمام ِ دست ها 

حتی به دوستی هم اگر دراز شده باشند 

در آستین خود 

دشنه ای برایِ مبادایِ رفاقت شان 

پنهان کرده اند

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

لبخندت
دلم را قرص می کند
که هنوز هم
مالک تمام گستره ای که در چشم های تو جا گرفته است
منم!!!
از مهتاب و خورشید و ستاره گرفته
تا
کوه و دشت و دریا...
با همه ی اینها
هنوز هم
زمین زیر پای من سفت نیست!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

این جا رسم عجیبی حاکم است..

بغضت که می گیرد...

همه تبر به دست ...

با تمام وجود ضربه میزنند..

تا که اشکت را در بیاورند...

گاهی ...

حتی نباید خنده کنی...

اینجا...

گاهی لبخند..

بهایش دهان پر از خون است..

میدانی...

مثل دیگران بشوی بهتر است...

خنده هایت و بغض هایت..

باید حسابگرانه باشد...

از سر دلتنگی ...گریه هم نکن...

این روز ها جواب نمیدهد...

این روز ها نه سکوت جایز است...

نه فریاد دردی را دوا می کند...

مانده ام...

بین دوراهی ...عقل و احساس...

که گر سکوت کنم...

گرگ ها حمله میکنند...

و گر فریاد بزنم...

حرمتی...هر چند که ظاهری...

باقی نمی ماند..

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 

دلم یک کوچه می خواهد

 

بی بن بست

....

و بارانی نم نم

....

و یک خدا که کمی با هم راه برویم

!!!

همین

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

 

گاهی دلم را پرت می کنم آنطرف دیوار

 

آن طرف حیاط خانه خداست

 

به امید آنکه شاید در آن باز شود

 

و آنوقت هی در می ز نم ، در می زنم ، در می زنم

 

و می گویم

 

دلم افتاده توی حیاط شما می شود دلم را پس بدهید

 

آنقدر دلم را پرت می کنم تا دیگر دلم را پس ندهد

 

تا آن در راباز کنند و بگویند

 

بیا خودت دلت را برداروبرو

 

آنوقت داخل می شوم ودیگر برنمی گردم

 

من این بازی را ادامه می دهم

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

مرا کم اما همیشه دوست داشته با ش

این وزن آواز من است

بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری

ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

تا زمانی که زندگی باقی است

هرگز تو را فریب نمی دهم

چه اکنون وچه بعد ازمرگ

همیشه با تو صادق خواهم ماند

وامروز در بهار جوانی ام

عشقم به تو اطمینان می بخشد

مرا کم اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است

عشق پایدار ، لطیف وملایم است

ودر طول عمر، ثابت قدم

با تلاش صادقانه

چنین عشقی به من هدیه کن

ومن با جان خود

از آن نگهداری خواهم کرد

در خشکی یا دریا

در هرجا ودر آب وهوا

عشق پایدار، ثابت وهمیشگی است

مرا اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است

همان گونه که وزن زندگی است

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


 Design By : Pichak