دل نوشته های نیلوفری
 
قالب وبلاگ

 

فـَـصــل ِ امــتـِـحــــان است

 

و

 

مَـــن

 

جــُـز مــُـرور

...

رنگــ ِ چشــــمــ ـــانت

..

و

 

خـَـط کشـــیــدن زیــر ِ دلتنگـــــــی هــایَمـ

..

هــیــچ دَرســـی نـَـدارمـــ

 

 

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ]

شش دونگِ حواست جمع باید باشد 

که این روزها 

تمام ِ دست ها 

حتی به دوستی هم اگر دراز شده باشند 

در آستین خود 

دشنه ای برایِ مبادایِ رفاقت شان 

پنهان کرده اند

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ]

لبخندت
دلم را قرص می کند
که هنوز هم
مالک تمام گستره ای که در چشم های تو جا گرفته است
منم!!!
از مهتاب و خورشید و ستاره گرفته
تا
کوه و دشت و دریا...
با همه ی اینها
هنوز هم
زمین زیر پای من سفت نیست!!!

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ]

این جا رسم عجیبی حاکم است..

بغضت که می گیرد...

همه تبر به دست ...

با تمام وجود ضربه میزنند..

تا که اشکت را در بیاورند...

گاهی ...

حتی نباید خنده کنی...

اینجا...

گاهی لبخند..

بهایش دهان پر از خون است..

میدانی...

مثل دیگران بشوی بهتر است...

خنده هایت و بغض هایت..

باید حسابگرانه باشد...

از سر دلتنگی ...گریه هم نکن...

این روز ها جواب نمیدهد...

این روز ها نه سکوت جایز است...

نه فریاد دردی را دوا می کند...

مانده ام...

بین دوراهی ...عقل و احساس...

که گر سکوت کنم...

گرگ ها حمله میکنند...

و گر فریاد بزنم...

حرمتی...هر چند که ظاهری...

باقی نمی ماند..

[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ ]

 

دلم یک کوچه می خواهد

 

بی بن بست

....

و بارانی نم نم

....

و یک خدا که کمی با هم راه برویم

!!!

همین

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ ]

 

گاهی دلم را پرت می کنم آنطرف دیوار

 

آن طرف حیاط خانه خداست

 

به امید آنکه شاید در آن باز شود

 

و آنوقت هی در می ز نم ، در می زنم ، در می زنم

 

و می گویم

 

دلم افتاده توی حیاط شما می شود دلم را پس بدهید

 

آنقدر دلم را پرت می کنم تا دیگر دلم را پس ندهد

 

تا آن در راباز کنند و بگویند

 

بیا خودت دلت را برداروبرو

 

آنوقت داخل می شوم ودیگر برنمی گردم

 

من این بازی را ادامه می دهم

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ ]

مرا کم اما همیشه دوست داشته با ش

این وزن آواز من است

بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری

ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

تا زمانی که زندگی باقی است

هرگز تو را فریب نمی دهم

چه اکنون وچه بعد ازمرگ

همیشه با تو صادق خواهم ماند

وامروز در بهار جوانی ام

عشقم به تو اطمینان می بخشد

مرا کم اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است

عشق پایدار ، لطیف وملایم است

ودر طول عمر، ثابت قدم

با تلاش صادقانه

چنین عشقی به من هدیه کن

ومن با جان خود

از آن نگهداری خواهم کرد

در خشکی یا دریا

در هرجا ودر آب وهوا

عشق پایدار، ثابت وهمیشگی است

مرا اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است

همان گونه که وزن زندگی است

[ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ ]

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام ، دوست میدارم

 

تورا به خاطر عطر نان گرم

...

برای برفی که آب میشود، دوست دارم

 

تو را بری دوست داشتن، دوست میدارم

 

تورا به جای همه کسانی که دوست نداشته ام ، دوست میدارم

 

تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم

 

برای اشکی که خشک شد وهیچ وقت نریخت، لبخندی که محو شد و هیچ گاه

نشکفت، دوست دارم...تو را به خاطر خاطره ها ، دوست میدارم

 

برای پشت کردن به آرزوهای محال ،

به خاطر نابودی توهم و خیال، دوست میدارم

 

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

...

 

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان...

برای بنفشیی بنفشه ها ، دوست میدارم

 

تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم

 

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام ، دوست میدارم

 

تو را برای لبخند تلخ لحظه های پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

 

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید ، دوست میدارم

 

 

به اندازه قطره باران،اندازه ستاره های آسمان، دوست میدارم

 

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن، دوست میدارم

 

تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام ، دوست میدارم

 

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام ، دوست میدارم

 

تو را به خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود ، دوست میدارم

 

برای نخستین گناه ، به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم

 

 تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم

 

 

پل الوار شاعر فرانسوی

 

 

 

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ]

 

خسته ام

 

از خودم خسته ام

 

از شما

 

روزهای بی حوصلگی

 

شبهای کشدارِ تنهایی

 

از این شعرهای تکراری

 

عشق ها

 

عاشقانه ها

 

حتی شکستهای تکراری

 

از این حضورهای مترسک وارِ پر از تردید

 

از امتدادِ مستمر چهار فصلی که از کفِّ ما میروند

 

بدون هیچ چ چ چ تغییر ... بدون هیچ تغییر

 

خالی شده ام

 

خالی میروم

 

هیچ فکری در سرم نمیماند ... نمیآید که بماند

 

همین روز هاست که کاغذِ سفیدی به اشتراک بگذارم

 

فقط با یک امضا

 

یا چه میدانم

 

یک شکلک

 

یکی از این قلب هایی که همه برایِ هم میفرستند

 

یا دستی که باید تکان بخورد ولی نمیخورد

 

همین روز هاست که خودم را یک جایی گم کنم

 

نه ... اینبار پشتِ دود سیگار نیست

 

یا میانِ انبوه واژههای بی سرانجام

 

یا در سوگِ نیمه رفاقتهای گاه و بیگاهی

 

این بار

 

در کوچه پس کوچههایِ کودکیِ کسی

 

که زود بزرگ شد

 

نیمه برهنه

 

عصیانی

 

شورشی

 

و با دلی پر بزرگ شد

 

کسی که این روزها ... عجیب خسته است

 

[ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ ]

 

میل به زیستنی احمقانه

 

چنان در من قوی است

 

که نام ِ تمامِ فصلهائی

 

که در آن نفس می کشم را

 

بهار گذاشته ام

 

و مرگ

 

تنها اتفاقی ست

 

که هر بار برایم می افتد

[ سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ ]

 

مدتـــهاســـت

 

دلـــم شـــروعــی تـــازه میخــــــواهــد

 .

 .

 .

 تــو بیـــــــا

 

.

 

.

 

مــــــرا دوبـــــاره آغـــــــاز کـــن

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به خود وفادارم اگر درمانده هم باشم در خود می مانم که این ماندن، به از پای کشیدن و رفتن است تا کویِ دیگرانی که من را به منیت سوق می دهند
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب